آخرين شعر
  HOME | FARSI | POEM | STORY | GRAPHIC | LINKS  



فرازی از يک مثنوی ناتمام که شايد تا هميشه ناتمام ماند

محاکات

مردم سلام باز منم زخم سر بزير
همزاد گردباد و يسر خواندهی کوير
يک عابر غريبه ، درقابی از غروب
يک تک درخت يير ، ير از زخم دارکوب
يک عمر بی صليب نشسته به جلجتا
با چشم هايی احول و با قامتی دوتا
صد بار باره را سوی کژراهه تاخته
صد کتف ، نرد بوسه به ابليس باخته
آواره ی صحاری مردافکن طلب
وامانده از شهود و فرومانده در شغب
يک زنجره نشسته به تک شاخه های توت
يک نی لبک ترانه در اعماق يک سکوت
يک رختخوابْ بغض درآغوش نيمه شب
يک هق هق غريب به همراه لرز و تب
يک بغض ناگشوده ، يک زخم سربزير
همزاد گردباد ، يسرخوانده ی کوير
***
گفتند و راست گفتند ، اين راهْ ساده نيست
ريگ است و خاره است و نکوبيده ، جاده نيست
گفتند و راست گفتند ، صد فتنه ييش روست
ديوی به خون تازه ی تن تشنه ييش روست
رفتيم و ييش رو بجز آوارگی نبود
...رستن زبند ديو به اين سادگی نبود